سه شنبه نوزدهم مهر 1390
بنده
بنده ی دم های تو ام
سُرنای ِ تو
سُرنای ِ تو
سُرنای ِ تو ام...
دوشنبه هشتم فروردین 1390
با کدامین پرواز...؟
"بسته ام چشم به راه ...
که کدامین آواز،
دست من را به تو خواهد بخشید..."
پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389
ساعت ها
"تجربه های زندگی ارتباط ناپذیرند.این است دلیل تنهایی انسان."
ویرجینیا وولف
سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389
این جا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
با اشک به عزیزترین بابای دنیا در دومین چهارشنبه سوری که خاموش است...
"پا می کشند سایه های مضطرب
در هیبت مدور نارون ها
و باد لحظه به لحظه نشانه ها را می گرداند...
می شنوم طنین تنت می آید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متأثر می کند ؛
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقه ی نگاهت قرار بگیرم..."
محمد مختاری
جمعه بیست و دوم بهمن 1389
آگاه
هريك،
چهره در چهره ی جهان -
اين آيينه اي كه از بودِ خود، آگاه نيست
مگر آن دم كه در او نگرند.»
احمد شاملو
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389
مرا مگذار و مگذر...
" یک شب دلی به مسلخ خونم کشید ورفت
دیوانه ای به مرز جنونم کشید و رفت
ویرانه های قلب مرا جست و جو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و
رفت ... "
پنجشنبه بیستم اسفند 1388
درد
عطری که پریده، شعله ای که محو شده ، همان جا، همان لحظه.
دورشدن به یک لحظه، پریشانی به یک خواب.
به تو که دوری می سپارم همه ی راه ِ رفته را. به باد و باران و خواب شبانه می دهم همه ی دردهایمان را :
درد ِ تن و درد ِ شکستن...
ردّ درد را نشانه می زنم از سینه تا آخرین بند انگشتانت .
تنها یی ، رها یی...
تمام لحظه های آن صبح ِ تب کرده تا همیشه از درد ِ ما سرشارند.
دوشنبه سوم اسفند 1388
غیاب
" می بینی ؟ این حقیقت ماست؛
نزدیک و دور، واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همان جا که بوده مانده است
و هر شب در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقه ی عزایی که کم کم عادی شده است..."
محمد مختاری
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
روزگار ترانه و اندوه
به یاد لحظه های عزیز گمشده در مه و باران_گرچه امروز بی معنا شده باشند، تقدیم به من آن روزها...
پس از روزهایی یک لحظه می رسد و کسی تمام روزها را دویده است، به اندازه ی تمام ثانیه ها
گم شده است ،به قدر تمام ثانیه ها شک کرده است و... من دنبال واژه می گردم و من نمی دانم چه در پیش است و من حتی نمی دانم از کدام روز آغاز شدم...
و بگذار برایت بگویم از آغاز، از حضور و از طلوع یک آفتاب _ که تو مرا به درک نور رساندی و
این کلام، دشواری گنجاندن روزهایی ست در خطوطی :«خطوطی روی آب» و من به اندازه ی
هزار سال واژه داشتم که تو باران شدی و مرا بر حیرتم لغزاندی و من گیج گیجم...
و من همیشه منتظرم و به انتظار لحظه ای که همه ی حضور توست: لحظه ای که پس از آن روزهایی نیست.
یک روز تو آغاز شدی و من آغاز کردم و تو آن قدر بودی که دیگر هیچ نبود و آفتاب بر تصویر تو
ماند... _و کاش بدانی که چه اندازه سخت است با تو گفتن از تو...._.
می نویسم که دیگر بهانه ای برای سکوت نیست، که من همه ی هستی ام را باخته ام اگر دلم دروغ شنیده باشد...
بگذار بگذرد... این روزها خوب اند و خیس...:باران خورده ی یاد حضور غایبی که همتش یار من شد
و کاش بدانی که تو دل عالمی...
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
به هیأت کلمات
گریزی نیست...
باید بنشینم و تا انتهای مجال، تو را بنویسم.
تو را خلق کنم، همه ی معنای تنت را: چشم ها را از «شعر تر» بگیرم ، نرمی آن طنین مهربان را از
خطوط باران و عطرش را از کاج باران خورده ی دم صبح. تمام آوازها را باید نت به نت در کلامت بنوازم و
تمام ستاره ها را در نگاهت بنویسم.
کلمات که ته بکشند، ترکیبشان را با مفهوم «غیرمنتظره» به بند بکشم : آرام، در فرصت کوتاه دو نفس.
متن تو را روی کاغذ کاهی بنشانم و شبانه مرور کنم: شانه ات را به شعر بنویسم و واژه ی
سرم را بر آن بنشانم. به تمام حروف اشکهایم تجزیه شوم در متن حضورت که بنشینی _شاید_
و به هیأت کلام «یار» بیافرینیم...
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
پاییزی
"شاید چیزی در زمزمه ی باران های پاییزی باشد/
...
شاید دستی پس بزند زرد و بنفش پیاده رو ها را
چند گل اطلسی در دست تو بنشاند..."
علی بابا چاهی
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
جایی دیگر
«... هزار فرسخ از آن تابستان دورم. یک ابدیت. کسی پشت پلکهایم می دود.
کسی آوازی را ته گوشم زمزمه می کند. ته مانده ی خوابی قدیمی _ تکه پاره،
پراکنده_ لا به لای پلکهایم می نشیند...
پشت کتاب های تمام و ناتمام و انبوه آدم ها و حرف ها و در لا به لای حادثه ها
و خاطره های پراکنده، کودکی رامی بینم که چشمش خیره به ذره های چرخان نور
در هواست...»
گلی ترقی_ جایی دیگر
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
گیرم کمی دیر یا زود
به لحظه های عمویم در کارگاه ِ ساز و رنگ ونقش...
1
روزی که می آمدم، پسکوچه های درکه پر بود از بادبادک های کودکی هایمان؛
کودکی های من وتو_ گیرم بیست سال و اندی دیر یا زود.
2
این چای تلخ و سیگار،
فرصتی ست تا دست از ساز و چوب و قلم برداری و به کودکی ام خیره شوی
و امروز .
فرصت ِمن برای دست از سکوت شستن و گفتن،
فرصت ِ من برای دیدن تنهایی هایم در روزهایت،
فرصت ِمن برای دیدن چهل سالگی ام در چشمت:
خاموش و غوغایی...
3
نشسته بر ایوانی آشنا، خیره ای به دور و دیر؛
به تصویرهای رفته و نیامده
به چهل سالگی ام
به چهل سالگی ات.
4
"... هلالک ناخن هایت ده بار بلوغ حیات..."
در ساز
در نقش
در قلم
در صدا
در تنهایی
تنهایی...
5
کاش از نسل تو بودم
_ کاش کمی شده از نسل تو بودم
کاش حق داشتم کمی شده حتی_ جدی بگیرم.
6
ببین من ام
همین خود ِ تو
رو به روی ِ تو،
گیرم کمی دیر یا زود.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
...
"در هیأت هوا
دائم مراقبتم می کند.
او هست
هرجا که هوا هست
نه می خواهم بگریزم
نه می توانم بگریزم
ناچار در هوای او هرچیز
مثل هوا زیبا می گردد
من شکل حرف خودم می شوم
گل شکل عطر خودش
و اوست دوست
وقتی هوا مجسمه ای از
اوست..."
یدالله رویایی
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
انسان
نوع انسان پاسکالی باقی خواهد ماند: درگیرمیان دو بی نهایت،
کانتی: رو به رو با تضادهای روح و محدودیت جهان پدیده ها
و هگلی: در حالِ شدنِ پی در پی ، در تضادهای پابرجا
و درجست و جوی تمامیتی که از او می گریزد.
( Edmond Nabousset)
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
wanted
بعضی روزها حس می کنی یه آهنگ روی لحظه هاست، انگار روزت رو کلیپ کرده باشند، حتی با ریتمش راه میری وتند وکند می شی، انگار روزت رنگ اون آهنگه...
دیروز ِ من بی مقدمه پر شده بود از یه ترانه ی خوب ِ نوستالژیک که کاستش رو
(که خیلی قدیمی بود ) پنجسال قبل با کیفم توی یه تاکسی جا گذاشتم ( و داغ دوباره شنیدنش هنوز روی دلمه!).با اون آهنگ و صدای خوب خواننده ش زندگی می کردم...
خواننده کسی بود به اسم" " Demmis Roussos، با ریش و موی بلند (هیأتی شبیه علیرضا عصار خودمون!) و صداش بی نهایت دوست داشتنی بود؛ هنوز نتونسته م خودم رو ازتأثیر اون صدا رها کنم...
از دیروز، پیگیر و صبور!! دارم آهنگهاش رو دانلودمی کنم و به قول هما "خاطره شخم
میزنم" ولی فقط همون یه آهنگ به خصوص در دسترس نیست که نیست!
تـوی این دنیای مجازی که هیچ چیز غیرممکن نیست! اگه راننده ی اون تاکسی اینـجا رو
می خونه، ازش خواهش می کنم اون کاست رو پس بده!!!
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
"روشنفکر کسی ست که بالای درخت زندگی می کند."
حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را
احاطه کرده در پس ابر پنهان شود.از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن
است. پـس بـهتر است در راببندی. فـوراً به همه بـگو : «نـه، نمی خواهم
تلویزیون تماشا کنم!» اگـر صدایت را نمی شنوند بلندتر بگو : « دارم کتاب
می خوانـم، نمی خواهم کسی مـزاحم شود » با این سر و صداها شاید
حرف هایت را نشنیده باشند.بلنـدتر بگو، فریاد بزن: « دارم داستان جدید ِ
ایتالو کالوینو را می خوانم.»
فصل اول کتا ب « اگر شبی از شبهای زمستان مسافری»
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
جادوی کلمات
...تمام دنیا مثل آرائوکاریاست که با هر گلش همزادی پدید می آورد، که در توفان سالم
می ماند، که با روشن کردن گل های زردش از صاعقه جان به در می برد، درخت عجیبی که هم در برابر توفان دوام می آورد و هم خشکسالی...
پا به جنگل گذاشت...به یاد خواسته ی برادرش افتاد، سانتیاگوی اول که می خواست خود را در جنگل گم کند، سرانجام در دریا رها شد.حالا به میل برادرش عمل می کرد، سانتیاگوی ارشد.جنگل می شد همان طور که او دریا شده بود.
وارد جنگل می شد همان طور که کسی وارد خلأی می شود که هیچ پیامی از آن باز نمی گردد...
جنگل انگار با نفس های عمیق خود بسط پیدا می کند، با تپش سنگین.
جاده های جنگل تقسیم می شود.
در یک طرف زنی سنگی قرار دارد، مجسمه ی سرخپوستی مزین به صدف های حلزونی و مار و تاجی با رگه ای سبز از هنری که طبیعت را تقلید می کند.
در دیگر سو درخت ابریشم قرار دارد، ملکه ی جنگل بکر با تاجی از تیغ که بر تن قهوه ایش نیز پراکنده است؛ مثل تیغ های آخته، خنجرهای بی زمان، بی حرکت اما تشنه ی خون، شاخه هایش باز و گشاده اندتا نوازشی مرگبار بکنند که آن تن ِ بزرگ ِ خنجرهای تیز و پیچان می تواند نوازش کند و می خواهد.
لائورادیاس درخت ابریشم مادر را با تمام توانی که در تن داشت در آغوش کشید، درخت ابریشم ِ نگاهبان، ملکه ی خلأی که هیچ پیامی را باز نمی گرداند.
روزهای لائوریتا_فوئنتس
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
صداتو بخون...
... چند سال از اون هق هق ِ مرگبار می گذره؟ از اون "گریه در رگبار"؟ سالیانی به من گذشته انگار... با همه ی توانم می دوم.
من منتظرم که برسم به درد ِبعد ِگریه، به شیرینی ِگس و ماسیده ی مویزهای سرخ ِ
اول ِصبح توی کاسه ی آبی ِسفالی، به برگ های زردآلو روی آب حوض، به قصه ی لیلی و مجنون... به عصر ِخیس ِتب کرده، به حرف ِخیس ِتب کرده.
با همه ی توانم می دوم و صدای روشنت رو می شنوم. کوچه ها از عطرت سنگین شده ن، همه ی آسمون پر از نگاهته، همه ی دنیا بی قرار...
با همه ی توانم می دوم که برسم به صدای تو: روشن ِروشن، مثل لمس ِآفتاب...
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
اقلیما
هنوز گیج از عطر ِ عرق ِ وحشی ِ تن ِ بنفشه ای که در آن می رقصی
به آتش ِ افروخته می نگرم
و بـه رقـص تـو بـر گـِردَش :
به نرمی ِ نسیمی،
رایحه ای تند از تنت که از گریبان می خزد
و به اصالت یک کولی
_ با همه ی آویزه هایش _.
و آوایت دل از کفم می رباید:
طرّاری ِ طنین ِ خنیایی سوزنده
که نسب _ از آتشی
و رقصی
چنان_ بردن را می شاید
و جعد ِ گیسویت
که چنان رقص و آوازی را.
و نگاهی و جان خندی چنان
که توحٌش و نجابت ِ
آدم و حوٌا
را
توأمان دارد:
قابیـل و هابیـل.
***
اقلیمایی ام اکنون
چشمان دردوخته به آتشی که می سوزاند:
تجسٌم ِ عطر ِ اثیری ِ تند ِتنت
و دل داده _ تا همیشه _
به خنیایی سوزاننده،
بی هیچ آگهی از پایانی
که یا آتش ِدوزخ است
یا خورشید ِبهشت.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
"دستان تو ، خواهران تقدیر من اند."
به «هما»ی عزیز ِ من...
با هم قدم می زنیم زیر باران به آن تندی توی همان خیابان ِ همیشه... کنار تو راه می روم و قد می کشم که تو همه ی عصاره ی «انسان»ی در یک تن.
"در ژرفای شاد خویی تو اندوهی نهفته است
زادنش به دیر خواهد انجامید،
_ خود اگر زاده تواند شد..."
کاش بتوانم مکالمه ی بی وقفه ای را که در درونم با تو دارم روایت کنم؛ کاش بتوانم عادت خاموشی ام را بشکنم و بهترین کلمات را پیدا کنم که بدانی هنوز سرشارم از دقایق نابِ بودنت و ادامه ی آن دقایقم تا همیشه...
و ممنون ام برای بهترین شعری که همه ی عمرم خوانده ام: کمرنگ می شوم، بهترین داستان و یادگار: متنی که دلم می خواهد اسمش را بگذارم چای و نباتی ، برای آن همه مهر و عطر ِ چای و لیمو توی همان خانه ی روزهای آخر ، برای خلاصه ی همه ی روز هایمان: گپ ِ شبانه ی بعد از اولین روز آشنایی و برای راز بزرگمان از زبان ِ تو که..." ما اون قدر پیر شده یم که بدونیم زمان بهترین شفابخشه...".
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
رویای درخت شاه بلوط...
...این قضایا چگونه آغاز شد؟ روکانتن به خاطر می آورد که یک روز شنبه کودکان در آب نما مشغول بازی بودند . او می گوید: « مانند آنان من می خواستم ریگی به دریا بیندازم». اما هنگامی که او ریگ را برداشت ، می گوید : « من چیزی دیدم که توی ذوقم خورد.» او با وجود برهنه ی سنگ رو به رو می شود و حال تهوع به او دست می دهد... پس از مدتی روکانتن می گوید:«اکنون تهوع در من نیست من در درون آن هستم.».
... روکانتن می گوید:«اشیا از نام هایشان جدا شده اند» و هنگامی که ما با آن ها در وجود برهنه شان رو به رو می شویم، آن ها صرفاْ نفرت آور و هراس انگیز هستند و ما آن ها را با حالت تهوع تجربه می کنیم...
از سقراط تا سارتر_ ت.ز. لاوین
ترجمه پرویز بابایی
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
"نوشتن، همین وتمام!"
مدت ها بود دلم می خواست وبلاگ داشته باشم و نداشتم. یکی از دلایلش همان وسوسه ی کشنده ی کمال گرایی بود، همان قانون« همه یا هیچ»: برای نوشتن باید بورخس و پروست بود (و تصور کنید وقتی را که این مرض به نوشتن روزانه _از نوع دفتر خاطراتی! اش هم _ سرایت می کند...) .
به هر حال... قرار نیست اینجا مجله ی ادبی باشد؛ درست یا غلط ! تنها مجالی ست برای روزمره و روزانه نویسی، برای تجربه ی وسوسه ی دیده شدن، جایی برای زندگی در صفحه های مجازی، همین و تمام!
